تبليغاتX
تابوت

تابوت

. . . هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

+نگاشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 23:18 به قلم : صالح | |

شعر زیبای زیر از شاعر معاصر شکوفه ، متخلص به شکو هست ...... امیدوارم لذت ببرید .

نگاهم کن

کاش برای بار دیگر مرانگاه میکردی

تا برای تو آغاز کنم شروعی راکه برای تو آغاز کردم!

تابرایت بمیرم عمری راکه برای نگاهت بیمه کردم!

نگاهم کن

گاهی اوقات دنیا به سزای هیچ ، نگاهی رابرتو تحمیل میکند

که کوه را آب میکند

اما توباید پولادزره قصه باشی تا دوام بیاوری

بانگاهت زره پوشم کن از عشق !

نگاهم کن

یادت باشد قلبم بادیدنت به ملکوت میرود

و با تلخی نداشتند ازعرش به فرش

یادت باشد آفرینش تو را به اثبات خود آفریده

وتو مغرور هنوز انکار میکنی

نگاهم کن

نگاهم کن که هنوز جرعه جرعه به احترام چشمهایت تنفس میکنم

تا هنوز خسته ام تا هنوز آواره تا هنوز عاشقم از چشمان تو

نگاهم کن

که همچون ماهی جامانده از آب

آخرین ثانیه ها را غلت میزنم

برای رسیدن به تنگی که تو با نگاهت آن را شکستی

نگاهم کن !

نگاهم کن که چگونه بی تو لحظه هایم به فراموشی سپرده میشود !

و آبی اندیشه هایم ازدست میرود !

کاش بیای و مژگان نگاهت را چون کژدم بر روحم فرود آوری

کاش بیایی !؟

برمن نگاه کن و فانوس قلب دریایم شو !

برمن نگاه کن و کشتی ناخدا گریخته ی عشقم را به ساحلی امن هدایت کن!

بر من نگاه کن و لنگر قایق تنهایم را در سرزمین خود به آب بینداز

بر من نگاه کن که سوزد چوب اگر چه با آتش

اما تو سوزانندی دلی از خاک را

بر من نگاه کن و سکوت را چون آوای پرستوی جامانده از سفر گره مزن

سفر بر مگیر در کنارم بمان و بر من چشم بدوز !

زیبای را برایم تصویر بخشیدی و روشنایی را معنی کردی

و رنگهارا بر شبم ریختی

شبم عجین رنگین کمان شد ، رنگین کمانی که آبی نگاهت دراوج ایستاده!

نگاهم کن

من برای کرور کرور ثانیه های عمرم که بی توماند غصه میخورم

و تو شاد و شاداب و سرمست از غروری

بر من نظری افکن و مرا چون خاک قدمگاهت مزین کن از نگاهت !

آه چقدر دوست داشتند ، دوست داشتنی تر از هر دوست داشتنیست

آه که چقدر نگاهت ژرف تر از اندیشه من است !

نگاهم کن

که چگونه بیهوده برایت نامه مینویسم

نامه های بی جواب اما عقده گشا

نامه های که تو دور انداختی

نامه های که به خاطر من به آنها نگاه نکردی

نگاهم کن !

که بی تو تنها به انتهای باغ میروم

بر سر قبرستان کسی میروم که سالها درحسرت نگاه شیرین گریست

نگاهم کن

که به ستاره ها وقتی بانگ چشمانت را می آموزم

هر ستاره آنچنان میلرزد که خاموش میشود و دوباره متولد !

نگاه کن که چگونه ستاره ها را به سوسو وادار کرده ای !

نگاهم کن!

هیچ کس آنگونه که تو را نگاه کردم مرا نگاه نکرد

واین یعنی هیچ کس مرا دوست ندارد!

ای کاش هیچ کس تو را با چشمان من نبیند!

نگاهم کن !

+نگاشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 10:8 به قلم : صالح | |

دو داستان زیبا و تاثیر گذار که دوست گلم اهورا به جای خاطره واسم فرستاده . . .

روزي فرشته اي عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد.

فرشته باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.

رهگذري او را ديد و پرسيد: براي چه عقربي را كه نيش مي‌زند  نجات مي دهي؟

فرشته گفت: اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم به اين دليل كه عقرب طبيعتش نيش مي زند؟

عشق ورزي را متوقف نساز. لطف و مهرباني خود را دريغ مكن. حتي اگر ديگران تو را بيازارند

 

----------------------------------------------------------------------------------

 

مردی در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي  فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد

 

+نگاشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 23:28 به قلم : صالح | |

سلام دوستای مهربونم

قصد دارم تو پست بعدی خاطره های شما رو بذارم ، پس شما هم لطف کنین و یکی از خاطر ه هاتونو که فکر می کنید جالبه بصورت خصوصی و حداقل تو ۱۰سطر برام بفرستید ...

عکس پایین رو اسفند گذشته از دیوار یه دبیرستان دخترونه گرفتم و حیفم اومد که شما نبینید ... 

+نگاشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 23:54 به قلم : صالح | |

دوم راهنمایی بودم که با چند تا از دوستای خوبم ولی شیطون همکلاس شدم . اینقدر تو اون سال شیطنت می کردیم و بهمون خوش می گذشت که گذشت زمان رو حس نمی کریم . امتحانات نوبت اول فرا رسید و به خوبی هم تموم شد . دیگه کم کم وقت توزیع کارنامه ها بود و ما منتظرنتیجه ی اعمال . روزی از روزهای انتظار، ما ، ماشک در جیب و لوله ی خودکار در دست سر کلاس نشسته بودیم وبه درس گوش می دادیم ! گاهی هم  با ماشک یکدیگه رو نشونه می گرفتیم ، تا اینکه یکی از بچه ها که در تیراندازی با دهان تجربه ای نداشت ماشک رو از پشت به سر معلم  زد ، منم تا اوضاع  رو این چنین دیدم تمام ماشک هام رو به دوستم هدیه کردم . معلممون حسابی جوش آورده بود ، و ازمون  خواست تا هر چه سریع تر از نیمکت ها بیرون بیاییم و آماده ی تفتیش بشیم  ، بچه ها  یکی یکی تفتیش می شدند و در صورت نداشتن جنس به سر جاهاشون بر می گشتند ولی اگه حتی یه دونه ماشک هم تو جیبشون پیدا می شد با اردنگی راهی دفتر می شدند، منم بی خیال و خوشحال ازهدیه ای که به دوستم داده بودم برای بازرسی نزد معلم رفتم اما اردنگی معلم و اخراج از کلاس نصیب من هم شد ، چون از ماشک های موجود در جیب چپم بی خبر بودم ( نتیجه ی اخلاقی : چاه نکن بهرکسی     اول خودت بعدا کسی ) . از 36 نفر کل کلاس فقط 20 نفر تو کلاس موندگار شدند . خلاصه ما همین جور جلو دفتر منتظر تشریف فرمایی آقای مدیر بودیم تا با تنبیه یا نصیحت به قائله خاتمه بده طولی نکشید و جناب مدیر با سری تکان تکان از روی تاسف بهمون نزدیک شد و اومد جلوی من ایستاد و بهم گفت : آقا صالح از شما که نمره اول مدرسه شدید بعیده ( فهمیدم که کارنامه ها آماده شده ) . این بارهم مثل چند دفعه قبل ( شیطنت های سر کلاس ) خوب بودن درسم منو نجات داد . خلاصه اون روز کارنامه ام رو گرفتم  و دیدم که با معدل 86/19 رتبه اول مدرسه شده ام . فردای اون روز مدیر علاوه بر تشویق رتبه های برتر قول اردوی شیراز رو به معدل های بالای 18 داد . ما دوباره طعم جدیدی ازانتظار رو چشیدیم و همین جور منتظر بودیم و بودیم و بودیم تا اینکه اواسط اسفند ماه  شعر رسیدیم و رسیدیم ، کاشکه نمی رسیدیم ، تو راه بودیم خوش بودیم ، سوارلاک پشت بودیم بر لبامون جاری شد ، بله ما به شیراز رسیدیم . در ابتدای ورودمون به شیراز ، به موزه ی تاریخ طبیعی رفتیم ، جایی که از همه ی نوع جانوربه صورت خشک شده اونجا بود . بعد مستقیما موزه رو به قصد آرامگاه حافظ (عشق من ) ترک کردیم ، یادمه بعد از خروج ما از آرامگاه حافظ دیگه گلی اونجا نموند !!! . کم کم نزدیکای ظهر بود که به مقبره ی سعدی رفتیم ، اونجا هم گل فراوون بود ! همین جور که تو مقبره ی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی گشت و گذار می کردیم با چند تا افغانی خوشتیپ مواجه شدیم و رفتیم جلو که باهاشون آشنا بشیم ولی دیدیم که این بنده های خوشتیپ خدا ژاپنی هستند ( باور کنید نمی دونستیم ) به خاطر اینکه سوژه ای واسه ی پز دادن داشته باشیم رفتیم و چند تا عکس با هاشون گرفتیم . دیگه اذون ظهر به افق شیراز گفته شده بود که واسه نماز و زیارت به شاهچراغ (ع) رفتیم . بعد از زیارت بود که روده کوچیکه به جون روده بزرگه افتاد پس ما هم بدون هیچ معطلی راه رستوران رو در پیش گرفتیم ، پس از صرف غذا بازم نوبت به گشت وگذار رسید و این بارما به کاخ عفیف آباد رفتیم ، تو اون کاخ که به موزه تبدیل شده بود انواع سلاح های جنگی از زمان کریم خان زند تا پایان حکومت قاجار وجود داشت . از اونجا هم بیرون اومدیم و دیگه نزدیکای غروب بود که به شهر بازی رفتیم . معلم های همراه به هر کدوم از بچه ها دو تا بلیط می دادند تا با هر وسیله ای که دوست داریم بریم و بازی کنیم . من و چند تا از دوستام رفتیم و سوار چرخ و فلک شدیم ، یادمه بعد ازاینکه پیاده شدم دیگه آرزوی خلبان شدن نداشتم ! حالا یه بلیط دیگه واسه مون مونده بود و پس از بحث و رایزنی با دوستان این بار سوار قطار وحشت  شدیم . بعد بیرون اومدن از تونل وحشت مثل کسایی که از هفت خوان رستم گذشتند پز می دادیم و به بقیه ی بچه ها می گفتیم شما هنوز بچه اید ، سوار قطار نشید وگرنه از ترس می میرید . از شهر بازی که بیرون اومدیم هوا کاملا تاریک شده بود و ما هم سوار بر اتوبوس راهی دیارمون شدیم .

اردوی شیراز به روایت تصویر در ادامه ی ماجرا . . .

 

  


ادامه ماجرا

+نگاشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 18:18 به قلم : صالح | |

بنگ ..... بنگ ..... نترسید چیزی منفجر نشد ! این صدای تفنگ بادی داداشم بود که من یواشکی ورمی داشتم ومی آوردم تو کوچه ( اون موقع دوم راهنمایی بودم ) . بچه های همسایه هم پشت سر من راه می افتادند ، ما هنگام شکار سراپا چشم می شدیم تا هر جنبنده ای رو که می دیدیم از گنجشک و قمری تا کلبک (مارمولک ×10) و مورچه ( نظر رو حال می کنید ! ) رو به مقام فنا برسونیم . دیگه از توپ و فوتبال خبری نبود وکشتن حیوونای بی زبون تنها تفریح ما شده بود جوری که نسل کلبک های محل با خطر انقراض مواجه شد ! وقتی که مکس پین بازی می کردم طوری جوگیر می شدم که دوستام رو شبیه گنجشک می دیدم و دنبال بهونه می گشتم تا بهشون تیر بزنم که البته یه بار که با بچه ی همسا یه مون ( علی ) دعوام شد تونستم این نقشه رو عملی کنم ، ولی خوشبختانه چیزیش نشد و از اون موقع به بعد لقب "علی پوست کلفت " روش موند . یه روز عصر طبق معمول ، من تفنگه رو برداشتم و اومدم تو کوچه ، دیدم علی پوست کلفت پیشاپیش منتظرم وایساده تا با هم به شکار بریم . اول یه سری به پارک محل زدیم ، همین جور که توپارک دنبال پرنده های پیشونی سیاه ( بخت برگشته ) می گشتیم ، متوجه صدای خش خشی شدیم و به هوای اینکه پرنده باشه به دنبال صدا رفتیم ولی .....   (18سالت شده ؟) ...... دیدیم یه پسر و دختر جوون همدیگه رو عاشقونه در آغوش کشیدن ، زیاد اونجا نموندیم واز شکارشون هم صرف نظر کردیم ( آخه اونا دو کبوتر عاشق بودن و در مرام ما عاشق کشی رسم نبود ) . همین جور که سر در هوا پا بر زمین دنبال شکار می گشتیم یه قمری رو دیدیم که غافل از بد عهدی روزگار رو یه شاخه نشسته وبه ما هم محل نمی ذاره . علی بهم گفت که تفنگه رو بهش بدم و اون هم اگه تونست بزندش قمری مال من باشه ، من هم که دیدم علی تو تیر اندازی چیزی از رابین هود کم نداره تفنگ رو بهش دادم . کشیدن ماشه همان و سرنگون شدن قمری همان ، ولی این بار این قمری که انگار از علی هم پوست کلفت تر بود زنده موند . خلاصه بعد از این شکار موفقیت آمیز من قول و قرارمون رو به علی یادآوری کردم ولی اون بهم گفت : حالا جای این حرفا نیست این پرنده خون زیادی ازش رفته ، من می برم خوبش می کنم و بعدش می دم به تو . این بار هم من بودم که حرفشو قبول کردم . سه چهار روز گذشت و من طالب مطلوبم شدم اما علی دبه درآورد و گفت : اون موقع که این قمری خون ازش می رفت و تو تب می سوخت تو کجا بودی ؟ حالا که خوب شده می خوای بیای و ازم بگیریش ؟

این علی آقای ما حرف آخرش رو اول زد وگفت من قمری رو به تو نمی دم .

من هم که دیدم هیچ جوری نمی تونم به قمریه برسم کمی فسفر سوزوندم وبا یه نقشه توپ به دو تا دست شیطون از پشت دست بند زدم .

فردای اون روز از در دوستی با علی دراومدم و بهش گفتم تو که قمری رو به ما نمیدی لااقل اون رو با قفس بذار رو پشت بوم خونه تون تا من هم پرنده های دیگه رو که می آن کنارش بزنم ، علی هم قبول کرد وپرنده ی بی زبون رو تو یه قفس رو پشت بوم گذاشت . تا اینجا نقشه ام گرفته بود و فقط کشیدن ماشه مونده بود ، من هم دیگه درنگ رو جایز ندونستم و از تو خونه مون قمریه رو نشونه گرفتم و......... بنگ .........

چو بوسید ماشه سرانگشت من               گذر کرد بر مهره ی پشت تن

پرنده ی بی زبون در دم جان سپرد ، انگار جونش کف دستش بود .

بعد از اون ماجرا من احساس درد عجیبی می کردم ولی این درد ، درد جسم نبود ، درد وجدان بود . وجدان بیدار صالح همش صدام می زد و می گفت : آخه تو غربت و اسارت هم مگه کسی رو می کشند ؟

 

 

+نگاشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 0:0 به قلم : صالح | |

نه نرو ........ منو تنها نذار....... اینها جملاتی بود که من با بغض در اولین روز آمادگی (پیش دبستانی) به مادرم میگفتم . بعد از اینکه اولیاء بچه ها از کلاس بیرون اومدند ما رفتیم و سر جاهامون نشستیم .

همین جور که من تو نیمکتم نشسته بودم وبه جفای روزگار که منو از خانواده ام جدا کرده بود فکر میکردم حضور یه نفر رو تو نیمکتم حس کردم سرمو از رو میز برداشتم و با چهره ی بشاش و معصوم یه دختر رو به رو شدم .اون دستمو گرفت و بهم گفت : این که غصه نداره مامان منم رفت . خونسردی اون دختره در روز اول که بچه ها از اشک دریا می سازند از اون برام یه قهرمان ساخت . من که اون روزها حتی عشق رو نمی تونستم بنویسم ولی یه جورایی خاطرخواهش شدم . روز اول رو به هر سختی بود گذروندم . با گذشت زمان دیگه آمادگی رفتن برام سخت که نبود هیچ حتی من یه ساعت زودتر آماده می شدم و منتظر سرویس می موندم تا هر چه زود تر لاله رو ببینم . تو کلاسمون پسرها و دخترا از هم جدا بودن !!! ولی ما با هزارتا اصرار و خواهش از خانم معلم مجوز با هم بودنمون رو گرفتیم .

تو آمادگی ما همیشه با هم بودیم . یه روز که معلممون داشت از لاله شعر خرگوش من چه نازه ......... رو می پرسید  دید که اون بلد نیست بهش گفت که دستاشو واسه خط کش خوردن آماده کنه . منم تا گریه ی لاله رو دیدم معطلش نکردم به سمت خانم معلم دویدم و یه مشت به شکمش زدم (همین جا از بچه ی خانم معلم اگه کج و کوج شده معذرت میخوام چون خانم معلمه باردار بود) اونم نامردی نکرد وجای چهارانگشتشو رو صورتم حک کرد .

دوستی من ولاله به آمادگی محدود نمی شد ، اکثر مواقع ما با هم یکی دو ساعت تلفنی صحبت می کردیم جوری که اگه کسی به خونه مون زنگ می زد و بوق اشغال واسش پخش می شد می دونست که من ولاله با هم حرف میزنیم . همه ی فک وفامیل داستان ما رو می دونستند و منو با اسم لاله صدا می زدند حتی هنوزم که هنوزه اسم لاله روم مونده . خلاصه بگم ما واسه ی هم دوستای خوبی بودیم تا اینکه چیزی به اسم دبستان به همه چیز پایان داد...

عکس من و لاله تو آمادگی : پیراهن قرمز وسطی منم ، لاله رو هم خودتون حدس بزنید .

 

+نگاشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 20:16 به قلم : صالح | |

 تعطيلات عيد بود سال ۷۴
عصر كه شد با بچه هاي همسايه اومديم تو كوچه واسه فوتبال بازي ( شرط نوشابه ، فكر بد نكنين ما قمار باز نبوديم اون موقع نمي دونستيم شرط بندي حرومه ! ) همين جور كه بازي مي كرديم ديديم يه ماشين خوشكل از كنارمون رد شد و در خونه ي يكي از همسايه هامون وايساد  (بعدا فهميديم كه از اقوامشون بوده و براي عيد ديدني از تهرون اومده بودند )
به هر حال ما به بازيمون ادامه داديم تا اينكه توپمون به اون ماشينه خورد و ما در كمال تعجب ديديم كه صدايي ازش بلند شد ( تا اون موقع چنين چيزي نديده بوديم و بعدا فهميديم كه اون صدا دزدگيره ) بعد صاحب ماشين رو ديديم كه از تو پنجره با كنترل صداشو قطع كرد . من به بچه ها نگاهي كردم و ديدم كه برق شيطنت تو چشاشون موج مي زنه
پس بيخيال بازي شديم و اومديم سر كوچه ، درست در مقابل ماشين نشستيم و پس از لختي بحث و رايزني قرار بر اين شد كه بر بندازيم ( چيزي شبيه سنگ ، كاغذ ، قيچي ) و روي هركس اومد بره و صداي ماشينو در بياره
دو سه تا از بچه ها رفتند و با مشت و لگد به جون ماشين افتادند و ماموريتشون رو با موفقيت انجام دادند ، بايد اعتراف كنم كه خيلي حال مي داد
حتي چند از بچه ها كه به وجد اومده بودند با صداي دزدگيره مي رقصيدند تا اينكه " قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند " منم با مشت گره كرده به سمت ماشين دويدم اما اين بار آقاي همسايه كه كلافه شده بود پيش دستي كرد و از تو خونه شون به سمت من دويد منم كه هل شده بودم به طرف خيابون دويدم يك دفعه متوجه شدم كه روي زمين نيستم و دو سه متر به هوا رفتم ، بله من تصادف كرده بودم !
ديگه چيزي نفهميدم تا اينكه چشم باز كردم و ديدم رو تخت بيمارستانم ، داداشم و همسايه مون بالاي سرم بودند ؛ سرمو برگردوندم و چند تا از دوستامو ديدم كه پشت در شيشه اي بيمارستان به رديف وايسادند . اون لحظه  احساس غرور كردم ( چون نا سلامتي من تصادف كرده بودم و تو دوران بچگي تصادف كردن يه جور افتخار محسوب مي شد ) و براشون دست تكون دادم .
دو روز بستري شدم و پس از يه سري عكسبرداري مرخص شدم .
بموجب اين كارم يك هفته تو خونه زندوني شدم و پس از تحمل دوره ي هفت روزه ي اسارت به كوچه رفتم . بچه ها مثل پروانه دورم مي چرخيدند و كلي احترامم ميذاشتند حتي به خاطر اون كار جناب همسايه چند تا از شيشه هاي خونه شون هم شكسته بودند . دوستام همش مي گفتند خوش بحالت كه سوار ماشين آخرين سيستم شدي غافل از انكه من بعد از تصادف بيهوش بودم و خودمو لحظه اي تو اون ماشين حس نكردم
.

+نگاشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 17:22 به قلم : صالح | |

 گويند بهشت و حور و كوثر باشد                                  جوي مي و شيروشهدوشكر باشد

 پر كن قدح باده و بر دستم نه                                      نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد

+نگاشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:46 به قلم : صالح | |

+نگاشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 12:28 به قلم : صالح | |