|
شعر زیبای زیر از شاعر معاصر شکوفه ، متخلص به شکو هست ...... امیدوارم لذت ببرید .
نگاهم کن من برای کرور کرور ثانیه های عمرم که بی توماند غصه میخورم
دو داستان زیبا و تاثیر گذار که دوست گلم اهورا به جای خاطره واسم فرستاده . . .
روزي فرشته اي عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. فرشته باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد: براي چه عقربي را كه نيش ميزند نجات مي دهي؟ فرشته گفت: اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم به اين دليل كه عقرب طبيعتش نيش مي زند؟ عشق ورزي را متوقف نساز. لطف و مهرباني خود را دريغ مكن. حتي اگر ديگران تو را بيازارند ---------------------------------------------------------------------------------- مردی در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد
سلام دوستای مهربونم قصد دارم تو پست بعدی خاطره های شما رو بذارم ، پس شما هم لطف کنین و یکی از خاطر ه هاتونو که فکر می کنید جالبه بصورت خصوصی و حداقل تو ۱۰سطر برام بفرستید ... عکس پایین رو اسفند گذشته از دیوار یه دبیرستان دخترونه گرفتم و حیفم اومد که شما نبینید ...
دوم راهنمایی بودم که با چند تا از دوستای خوبم ولی شیطون همکلاس شدم . اینقدر تو اون سال شیطنت می کردیم و بهمون خوش می گذشت که گذشت زمان رو حس نمی کریم . امتحانات نوبت اول فرا رسید و به خوبی هم تموم شد . دیگه کم کم وقت توزیع کارنامه ها بود و ما منتظرنتیجه ی اعمال . روزی از روزهای انتظار، ما ، ماشک در جیب و لوله ی خودکار در دست سر کلاس نشسته بودیم وبه درس گوش می دادیم ! گاهی هم با ماشک یکدیگه رو نشونه می گرفتیم ، تا اینکه یکی از بچه ها که در تیراندازی با دهان تجربه ای نداشت ماشک رو از پشت به سر معلم زد ، منم تا اوضاع رو این چنین دیدم تمام ماشک هام رو به دوستم هدیه کردم . معلممون حسابی جوش آورده بود ، و ازمون خواست تا هر چه سریع تر از نیمکت ها بیرون بیاییم و آماده ی تفتیش بشیم ، بچه ها یکی یکی تفتیش می شدند و در صورت نداشتن جنس به سر جاهاشون بر می گشتند ولی اگه حتی یه دونه ماشک هم تو جیبشون پیدا می شد با اردنگی راهی دفتر می شدند، منم بی خیال و خوشحال ازهدیه ای که به دوستم داده بودم برای بازرسی نزد معلم رفتم اما اردنگی معلم و اخراج از کلاس نصیب من هم شد ، چون از ماشک های موجود در جیب چپم بی خبر بودم ( نتیجه ی اخلاقی : چاه نکن بهرکسی اول خودت بعدا کسی ) . از 36 نفر کل کلاس فقط 20 نفر تو کلاس موندگار شدند . خلاصه ما همین جور جلو دفتر منتظر تشریف فرمایی آقای مدیر بودیم تا با تنبیه یا نصیحت به قائله خاتمه بده طولی نکشید و جناب مدیر با سری تکان تکان از روی تاسف بهمون نزدیک شد و اومد جلوی من ایستاد و بهم گفت : آقا صالح از شما که نمره اول مدرسه شدید بعیده ( فهمیدم که کارنامه ها آماده شده ) . این بارهم مثل چند دفعه قبل ( شیطنت های سر کلاس ) خوب بودن درسم منو نجات داد . خلاصه اون روز کارنامه ام رو گرفتم و دیدم که با معدل 86/19 رتبه اول مدرسه شده ام . فردای اون روز مدیر علاوه بر تشویق رتبه های برتر قول اردوی شیراز رو به معدل های بالای 18 داد . ما دوباره طعم جدیدی ازانتظار رو چشیدیم و همین جور منتظر بودیم و بودیم و بودیم تا اینکه اواسط اسفند ماه شعر رسیدیم و رسیدیم ، کاشکه نمی رسیدیم ، تو راه بودیم خوش بودیم ، سوارلاک پشت بودیم بر لبامون جاری شد ، بله ما به شیراز رسیدیم . در ابتدای ورودمون به شیراز ، به موزه ی تاریخ طبیعی رفتیم ، جایی که از همه ی نوع جانوربه صورت خشک شده اونجا بود . بعد مستقیما موزه رو به قصد آرامگاه حافظ (عشق من ) ترک کردیم ، یادمه بعد از خروج ما از آرامگاه حافظ دیگه گلی اونجا نموند !!! . کم کم نزدیکای ظهر بود که به مقبره ی سعدی رفتیم ، اونجا هم گل فراوون بود ! همین جور که تو مقبره ی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی گشت و گذار می کردیم با چند تا افغانی خوشتیپ مواجه شدیم و رفتیم جلو که باهاشون آشنا بشیم ولی دیدیم که این بنده های خوشتیپ خدا ژاپنی هستند ( باور کنید نمی دونستیم ) به خاطر اینکه سوژه ای واسه ی پز دادن داشته باشیم رفتیم و چند تا عکس با هاشون گرفتیم . دیگه اذون ظهر به افق شیراز گفته شده بود که واسه نماز و زیارت به شاهچراغ (ع) رفتیم . بعد از زیارت بود که روده کوچیکه به جون روده بزرگه افتاد پس ما هم بدون هیچ معطلی راه رستوران رو در پیش گرفتیم ، پس از صرف غذا بازم نوبت به گشت وگذار رسید و این بارما به کاخ عفیف آباد رفتیم ، تو اون کاخ که به موزه تبدیل شده بود انواع سلاح های جنگی از زمان کریم خان زند تا پایان حکومت قاجار وجود داشت . از اونجا هم بیرون اومدیم و دیگه نزدیکای غروب بود که به شهر بازی رفتیم . معلم های همراه به هر کدوم از بچه ها دو تا بلیط می دادند تا با هر وسیله ای که دوست داریم بریم و بازی کنیم . من و چند تا از دوستام رفتیم و سوار چرخ و فلک شدیم ، یادمه بعد ازاینکه پیاده شدم دیگه آرزوی خلبان شدن نداشتم ! حالا یه بلیط دیگه واسه مون مونده بود و پس از بحث و رایزنی با دوستان این بار سوار قطار وحشت شدیم . بعد بیرون اومدن از تونل وحشت مثل کسایی که از هفت خوان رستم گذشتند پز می دادیم و به بقیه ی بچه ها می گفتیم شما هنوز بچه اید ، سوار قطار نشید وگرنه از ترس می میرید . از شهر بازی که بیرون اومدیم هوا کاملا تاریک شده بود و ما هم سوار بر اتوبوس راهی دیارمون شدیم .
اردوی شیراز به روایت تصویر در ادامه ی ماجرا . . .
بنگ ..... بنگ ..... نترسید چیزی منفجر نشد ! این صدای تفنگ بادی داداشم بود که من یواشکی ورمی داشتم ومی آوردم تو کوچه ( اون موقع دوم راهنمایی بودم ) . بچه های همسایه هم پشت سر من راه می افتادند ، ما هنگام شکار سراپا چشم می شدیم تا هر جنبنده ای رو که می دیدیم از گنجشک و قمری تا کلبک (مارمولک ×10) و مورچه ( نظر رو حال می کنید ! ) رو به مقام فنا برسونیم . دیگه از توپ و فوتبال خبری نبود وکشتن حیوونای بی زبون تنها تفریح ما شده بود جوری که نسل کلبک های محل با خطر انقراض مواجه شد ! وقتی که مکس پین بازی می کردم طوری جوگیر می شدم که دوستام رو شبیه گنجشک می دیدم و دنبال بهونه می گشتم تا بهشون تیر بزنم که البته یه بار که با بچه ی همسا یه مون ( علی ) دعوام شد تونستم این نقشه رو عملی کنم ، ولی خوشبختانه چیزیش نشد و از اون موقع به بعد لقب "علی پوست کلفت " روش موند . یه روز عصر طبق معمول ، من تفنگه رو برداشتم و اومدم تو کوچه ، دیدم علی پوست کلفت پیشاپیش منتظرم وایساده تا با هم به شکار بریم . اول یه سری به پارک محل زدیم ، همین جور که توپارک دنبال پرنده های پیشونی سیاه ( بخت برگشته ) می گشتیم ، متوجه صدای خش خشی شدیم و به هوای اینکه پرنده باشه به دنبال صدا رفتیم ولی ..... (18سالت شده ؟) ...... دیدیم یه پسر و دختر جوون همدیگه رو عاشقونه در آغوش کشیدن ، زیاد اونجا نموندیم واز شکارشون هم صرف نظر کردیم ( آخه اونا دو کبوتر عاشق بودن و در مرام ما عاشق کشی رسم نبود ) . همین جور که سر در هوا پا بر زمین دنبال شکار می گشتیم یه قمری رو دیدیم که غافل از بد عهدی روزگار رو یه شاخه نشسته وبه ما هم محل نمی ذاره . علی بهم گفت که تفنگه رو بهش بدم و اون هم اگه تونست بزندش قمری مال من باشه ، من هم که دیدم علی تو تیر اندازی چیزی از رابین هود کم نداره تفنگ رو بهش دادم . کشیدن ماشه همان و سرنگون شدن قمری همان ، ولی این بار این قمری که انگار از علی هم پوست کلفت تر بود زنده موند . خلاصه بعد از این شکار موفقیت آمیز من قول و قرارمون رو به علی یادآوری کردم ولی اون بهم گفت : حالا جای این حرفا نیست این پرنده خون زیادی ازش رفته ، من می برم خوبش می کنم و بعدش می دم به تو . این بار هم من بودم که حرفشو قبول کردم . سه چهار روز گذشت و من طالب مطلوبم شدم اما علی دبه درآورد و گفت : اون موقع که این قمری خون ازش می رفت و تو تب می سوخت تو کجا بودی ؟ حالا که خوب شده می خوای بیای و ازم بگیریش ؟ این علی آقای ما حرف آخرش رو اول زد وگفت من قمری رو به تو نمی دم . من هم که دیدم هیچ جوری نمی تونم به قمریه برسم کمی فسفر سوزوندم وبا یه نقشه توپ به دو تا دست شیطون از پشت دست بند زدم . فردای اون روز از در دوستی با علی دراومدم و بهش گفتم تو که قمری رو به ما نمیدی لااقل اون رو با قفس بذار رو پشت بوم خونه تون تا من هم پرنده های دیگه رو که می آن کنارش بزنم ، علی هم قبول کرد وپرنده ی بی زبون رو تو یه قفس رو پشت بوم گذاشت . تا اینجا نقشه ام گرفته بود و فقط کشیدن ماشه مونده بود ، من هم دیگه درنگ رو جایز ندونستم و از تو خونه مون قمریه رو نشونه گرفتم و......... بنگ ......... چو بوسید ماشه سرانگشت من گذر کرد بر مهره ی پشت تن پرنده ی بی زبون در دم جان سپرد ، انگار جونش کف دستش بود . بعد از اون ماجرا من احساس درد عجیبی می کردم ولی این درد ، درد جسم نبود ، درد وجدان بود . وجدان بیدار صالح همش صدام می زد و می گفت : آخه تو غربت و اسارت هم مگه کسی رو می کشند ؟
نه نرو ........ منو تنها نذار....... اینها جملاتی بود که من با بغض در اولین روز آمادگی (پیش دبستانی) به مادرم میگفتم . بعد از اینکه اولیاء بچه ها از کلاس بیرون اومدند ما رفتیم و سر جاهامون نشستیم . تو آمادگی ما همیشه با هم بودیم . یه روز که معلممون داشت از لاله شعر خرگوش من چه نازه ......... رو می پرسید دید که اون بلد نیست بهش گفت که دستاشو واسه خط کش خوردن آماده کنه . منم تا گریه ی لاله رو دیدم معطلش نکردم به سمت خانم معلم دویدم و یه مشت به شکمش زدم (همین جا از بچه ی خانم معلم اگه کج و کوج شده معذرت میخوام چون خانم معلمه باردار بود) اونم نامردی نکرد وجای چهارانگشتشو رو صورتم حک کرد . دوستی من ولاله به آمادگی محدود نمی شد ، اکثر مواقع ما با هم یکی دو ساعت تلفنی صحبت می کردیم جوری که اگه کسی به خونه مون زنگ می زد و بوق اشغال واسش پخش می شد می دونست که من ولاله با هم حرف میزنیم . همه ی فک وفامیل داستان ما رو می دونستند و منو با اسم لاله صدا می زدند حتی هنوزم که هنوزه اسم لاله روم مونده . خلاصه بگم ما واسه ی هم دوستای خوبی بودیم تا اینکه چیزی به اسم دبستان به همه چیز پایان داد... عکس من و لاله تو آمادگی : پیراهن قرمز وسطی منم ، لاله رو هم خودتون حدس بزنید .
تعطيلات عيد بود سال ۷۴
گويند بهشت و حور و كوثر باشد جوي مي و شيروشهدوشكر باشد پر كن قدح باده و بر دستم نه نقدي ز هزار نسيه خوشتر باشد |
About![]()
عشق حقيقيست مجازي مگير
Home
|